على اكبر دهخدا
1497
امثال و حكم ( فارسى )
چرا هميشه بجرم و خطاى من نگرى * بفضل خويش بدين عذر چون نگار نگر . اديب صابر . تا نيايد نگار ما در كار * كار ما چون نگار نتوان يافت . اوحدى . اى سرورى كه طبع تو مانند خط خويش * كار جهانيان بقلم چون نگار كرد . كمال اسمعيل . هر شب همى كنم همه اطراف روى خويش * بىروى چون نگار تو از خون دل نگار . وطواط . در كار سخن رنج كشيدم بسيار * و اكنون ز سخن شدم بيك ره بيزار من كار سخن راست بكردم چو نگار * ليكن بسخن راست نمىگردد كار . كمال اسمعيل . چون در آمد آن جوان بىقرار * مجلسى ميديد الحق چون نگار . عطار . نظير : مثل زر . مثل چنگ . مثل تير . مثل پرگار . مثل نمد . سست و كرخ . خربزه يا هندوانهء كمآب . مويى بسيار آشفته و شانه نشده . مثل نمرود . ستمگر . مستكبر . مثل نمك بر آتش . افغانكنان . نالان . بر سر آتش از اين بىنمكى * گر نمك نيستم افغان چه كنم . خاقانى . نعرهكنان چون نمك بر آتشم ايرا * غم نمكم بر دل فكار برافكند . خاقانى . مثل نمك در آب گدازان . مثال : و تن ناتوان در آتش غربت بسان نمك در آب و نقره در گاه بگداخت . تاج المآثر . ز بسكه بىنمكى كرده با من اين ايام * در آب ديدهء گريان گداختم چو نمك . اديب صابر مثل نون . كوژ . بخم . مثال : كنون ز هستى من بيش از اين دو حرف نماند * دلى چو چشمهء ميم و قدى چو حلقهء نون . ظهير . مثل نهنگ . بيشتر ، زنى دلير و زبانآور . مثل نى . نحيف . لاغر . تن نازك مثال نى كردم * تا چنين پشته زير پى كردم . از سير العباد سنائى . مثل نى . كمر به خدمت بستن ، ميان به خدمت بستن . مثال : جان ميان دربست چون نى يعنى اندر خدمتم * راست كز ره شكل آن شكرفشان آمد پديد . مجير بيلقانى ز بهر آنكه ز نى شاه را قلم بايد * نرست هيچ نى از خاك تا نبست ميان . عنصرى . گفته مدحت بلفظ شكربار * بسته چون نى به خدمت تو ميان . عبد الواسع جبلى . دهر ار ميان به خدمت من بست همچو نى * شايد كه من ز خوش سخنى رشك شكرم . مجير بيلقانى . نظير : مثل قلم ، مثل كوه ، مثل نيزه ، مثل مور ، مثل جورا ، مثل دو پيكر ، مثل زنبور ، مثل نحل . مثل رمح ، كمر به خدمت بستن . مثل نيزه ميان يا كمر به خدمت بستن .